بهمن ۲۲م, ۱۳۸۶

 

شعر های بچه های محل
دفتر دیگری از تیرداد نصری با همکاری نشر شعر پاریس منتشر شد.

دوستان عزیز !

بهمن ۶م, ۱۳۸۶

    

 از امروز ٫ ششم هر ماه به یاد او ٫ در بخش جدیدی با نام «حرف های شما » یکی از اشعار تیرداد را با  به گفتگو می نشینیم و  درانتها چکیده-ی نقدهای شما را به همراه اشعار به چاپ خواهیم رساند. در این فضا و در این فرصت مخاطب شما ٫به گونه ای فقط شعر است . این بار تیرداد فقط شنونده خواهد بود و  کلمه از آن شما .

با سپاس
مدیریت سایت

دی ۲۳م, ۱۳۸۶

تیرداد!
دیدی چطور سکوت تو ٫  غوغا شد؟ طوفان شد ؟ گرد وخاک شد و دست آخر ٫ فقط «خاک» شد ؟؟؟
دست ٫ دست به کار نوشتن شد .من از تو ٫ تو از من پیشی گرفت تا زود و زودتر  از رفتن ات بگوید.
چه شتاب هراسناکی برای این بدرقه-ی بی هنگام ! و تو ٫ هزارباره بهانه شدی تا فراموشی دوباره معنا شود.
آه کشیدیم ٫ گریه کردیم ٫ عربده زدیم  که : « مرگ بر مرگ »!  خاطره تعریف کردیم که تو را به خاطره تبدیل کنیم !
تو را آن جا که نبودی جستجو کردیم و امروز که دوباره به خانه برگشته ای ٫دستی نیست که دق الباب کند ٫یا که فقط به تو سلام کند.
شکوه نکن ! زنده به گوری افتخار ما-ست ٫ پس وای به تو که نوشتند ٫مرده ای !
آری ٫ این جا زمین است .ما طاقت نگاه کردن به آسمان نمی توانیم .

 نغمه نصری

در مطب روان شناس

دی ۲۲م, ۱۳۸۶

 

زمانی ٫ برای مرگ هر چیز و هرکسی می گریستم.

نازک دلی طبیعت من بود.

مثل خود شما ٫ که شنیدم حتی برای لغو « اعدام» هم مبارزه می کردید ؟

مدتی-ست عوض شده ام .شنیده ام که شما هم .

( این روزنامه ها را بگذارید که بماند. منتظر خبری هستم ! )

نمی دانم چه در درون شما می گذرد

برای خودم

                   درست وسط چای خوردن و یک سیگار( ظهرها هر بار)
                   کنار کودکانم (عصرها هربار)
                   و کنار همسرم ٫ وقتی که غرق تماشاش می شوم هر شب

ناگاه در می یابم

چیزی نکبت را

                     به جای زیبایی گرفته ام.

به خاطر این است که شاد می شوم حالا ٫ از خبر مرگ بعضی ها ؟

                                                                                                        ؟؟/؟؟/؟؟؟؟

نا گفته های تیرداد

دی ۱۸م, ۱۳۸۶

  و این بار به نام او ٫ با هم می خوانیم ! گوش به ناخوانده ٫ به ناگفته می سپاریم . حرفهایی که در زمان جا مانده و یا به تیرداد زمان گفتن نداد . شاید این همخوانی  ٫این همسرایی ما را دوباره با شعر آشتی دهد.

نغمه نصری

آغاز نه-
آغاز نمی شوند
چیزی می شوند شکسته در خود و
ها-ها کنان به دستهاشان
                  در صبح-در میدان صبح زمستانی شهر

ادامه ندارند
با یک مشت عصب و استخوان فرسوده
گوش سپار غم آوازهای گنجشکانند
                 در ظهر -در میدان ظهر بهاری شهر
(: نه دانه ارزن شدیم ٫ نه خرده های برنج)

پایان نمی گیرند
با لبان خشک ٫نزدیک منبع خالی آب سرد
برنگشته از سر هیچ کاری
               در غروب-در میدان غروب تابستانی شهر
چیزی نثار می کنند
           به کسانی که حاضرند-و تو نمی شناسی شان-
            وکسانی که غایبند-و من می شناسم آنان را-

مثل شعر
از پاییز بیزارند
که بوی مرگ می دهد هر برگ
هر پاییز ٫هر پاییز ٫هر پاییز

و در تمام طول سال
 آه ها و دعاهاشان
ستاره های فراوان هر شبانه-ی شهرند

۷۶/۶/۱۲     

پایان؟! آغاز؟!

دی ۱۵م, ۱۳۸۶

 

مرگ او نه پایان بوده و نه آغاز است.این مرگ تنها ادامه می دهد .دمی ٫ نفسی را که همواره شعرزیست وشعر ماند وشعر رفت…
تیرداد را تمام نمی کنیم با رفت-اش .آغاز هم نکرده ایم .فقط مدامش می کنیم تا فراموش نکنیم که برای شعر هرگز ابتدا و انتها نبوده ونیست.
شما را نه به تولد که به تبلور ٫به تحول٫به دیگر گونگی از مرگ دعوت می کنیم. به گونه ای دگر از حضور او در غیبت اش!
می خواهیم از این جا نگاه شویم در نگاهش ٫گوش باشیم به صدایش ٫دست بگذاریم در دستانش وپای شویم به پایش در این راه بی تمام .
باری٫با شما رو-در-رو با او . رو-به -رو با شعر .

نغمه نصری

 

آثار تيرداد نصري

دی ۱۸م, ۱۳۸۵

نام کتاب: (و در همه بندر گاه ها از کشتی گم شده حرف بود.)    

(فصل اول) (فصل دوم)
تجريد ‹‹ ۳ ›› ايستگاه آخرين
درخت چيزی پنهان در زندگی
اسب دروازه ای که گشوده نشد
هر بار جواب آسمان
دختران وپسران شعر بهار زايی ايّام
آرزویی پلک فرو بست نام اين شعر را نمی دانم
پُل سمتِ نو
چشم انتظاری « يك گزارش روزمره »
شما « دفتر ثبت نام هاي مشكوك »
ترانه های سر سبز امان از اين همسران ما
تجرید « ۴ » سه سقوط
کسی می شنود ؟ « . . . . . . . . »
  شکل تازة زيستن
  زمزمه
  ( يك ترانة محلي – بامدادي )
 
نام کتاب: (دو قدم به خاکستر)    

(فصل اول) (فصل دوم)
کلمه رفيق شاعر/ رانندة من
«………» داوود و کاميون امسال خريده
غزل ۱ سهم شيلات سهم تو
غزل ۲ مهرداد عارفانی
غزل ۳ سنگ
همگانی  
زخم  
:  
برکت  
تقويم سال بعد  
قطار قديمی  
   

سهم شيلات سهم تو

اردیبهشت ۶م, ۱۳۷۸

بروی
 به تماشای عرق صورت بازوها ساق های برهنه،
 توری که می کشند ،
 حلقه رد پاها بر ساحل - و آفتاب آخر بهار
 بر انحنای بازوها
 عرق درشت صورت ها
 گوش ماهی ها 

 بروی
 طناب تور را بر شانه بيندازی
 چنگ بزنی بر طناب وُ
 هو بکشی با تمام نيرويت
 يک لحظه به خاموشی گوش ماهی گوش کنی
 با حسِّ پرت شدن روی ساحلی گرم

 قلمت را گذاشته ای ، کاغذها و کلمه را -
 آنجايی :
 طناب روی شانه را چنگ می زنی وُ هو می کشی با تمام نيرويت :
 « صيد امروز بيشتر از ده تُن »

 تمام ماهی برای شيلات
 چند تايی برای خودت برداری
 با فروختن در بازار روز
 به خانه برگردی

 

تقويم سال بعد

اردیبهشت ۵م, ۱۳۷۸

تقويم من فقط دو رنگ دارد
 يکی سوگ – يکی جشن         

 در طول سيصد و شصت و چهار روز
 مدام نزد خدايان رفته ام وُ بازگشته ام
 و امروز تنها يک امروز
 فرشتة قهرآلود نزد من آمد

 نزد خدايان رفته ام وُ پرسيده ام – مدام پرسيده ام –
 من از چه ساخته شده ام ؟
 درهای کنده شده وُ آه مادران
 ويرانم کرده اند !…..

 و آن فرشتة قهرآلود
 امروز آمد وُ چيزی گفت .

 تقويم سال بعد فقط يک رنگ دارد :
 رنگ تيز لبة شمشير !

 

سنگ

اردیبهشت ۳م, ۱۳۷۸

بدون ترحّم در خودت چنگ بزنی بدون ترحّم
 و امحاء و احشاء جانی قديمی را بر کف دست بگيری بدون ترحّم :    

 …… اين ، «خاطره » ست ؛
 نام هايی که برآنان گريستيم
 نام هايی که با آنان خنديديم

 اين «ترديد» ست ؛
 بارها به راه های دشوار به سراغم آمد وُ من باز هم تنها ماندم

 اين «شورش» ست ؛
 عليه بی عدالتی هايی که با آنها برخوردم
 (چهره های کوفته و لهيده – دهان های گرسنه
 ساق های لاغر و استخوانی – بازوهای ورز نيامدة جويندگان جوان کار)

 اين «موسيقی »ست ؛
 می غلطيد وُ گسترده می شد
 بدون برانگيختن کمترين غرور

 بدون ترحّم !. . . . ؛
 اين ،«کلمه» ست
 لبريز مهر و يا خشونتی بدون ميل به آشكار شدنش

 بدون ترحّم !. . . . ؛
 و اين ، همان شهری ست که به آن عشق می ورزم گاه
 و گاه تف می کنم به هيئت سردش

 آی شهر شهر قديمی!
 دويست سال تمام است دخترانت
 سنگسار شده
 از برابرم می گذرند
 و من
 اينجا ايستاده ام تا
 آخرين باران وُ آخرين نسيم وُ آخرين موسيقی
 گناه را بشويد وُ
 تازه شوی

 بدون ترحّم چيزی فراز سرت رد شود بدون ترحّم؛
 چيزی که می جهدُو می ترکد وُ فوران می کند در دل تاريکی
 تا زمان را
 يک لحظه برای يک لحظه ببينی ………

 …. و بمانی
 فرو چکيده در خود وُ
 کوچک شده - کوچکتر شده

 و چنگ بزنی درون سنگ

 

داوود و کاميون امسال خريده

اردیبهشت ۳م, ۱۳۷۸

بعد از تماشای سر در سينماهای «بهمن» «مرکزی» «سپيده»
 بعد از ايستادن پشت کتابفروشی «اختران» «ققنوس» «امير کبير» «مرواريد»
 بعد از سری زدن به نوار فروشی بغلی
 بر چهار پاية چوبي قنادی نشسته باشی وُ
 غروب را وُ
 بستنی را
 قاشق به قاشق طی کنی وُ
 موهای نرم و بلند نامزدت را با دستهای کمی زُمختت نوازشی بکنی
 همراه بوسه ای نرم، از لبان خوش عطرش -
 در همان کافه قنادی      

 در همان کافه قنادی – نه جای ديگری. در همان کافه قنادی :

 آن غروب هم که با تو نشسته بود وُ چيزی نگفتنی را با تو طی می کرد
 تو گيسوان نرم و بلندش را با دستهات نوازش کرده بودی وُ
 به نرمی
 بوسه ای از لبان خوش عطرش گرفته بودی
 در تاريکی شبانه خيابان
 درون پيکانت
 آن لحظه ای ،
 که زمان توقف داشت وُ
 کسی از کنارتان رد نمی شد ماشينی از کنارتان رد نمی شد
 و از بالکن ها وُ پنجره ها
 تو مطمئن بودی که ديده نمی شويد در اين لحظه.

 امّا تو فرزند زمان بودی
 هم تو و هم عشق
 و شايد فرزند سنگ .

 وکسی نداند اکنون کجاست وُ چه می کند او
 و تو پشت ويترين کتابفروشی «ققنوس»
 به « عشق بر باد رفته» دُوموريه خيره باشی وُ
 به « زمان از دست رفته» مارسل پروست

 و از ويترين و از کتابهای هنوز نخوانده
 فاصله گرفتی باشی وُ
 قدم زنان
 بروی
 به بيرون از کلمه به بيرون از سنگ
 و سر خوش از تميزی اتاقک کاميون امسال خريده به ياد بيداری
 که فقط قادری
 (و يا به ادعای خودت : خوش داری…. )
 سراسر ايران را
 با کاميون کوچکت
 بگردی
 که سياحت . . . . . . .

 

شکل تازة زيستن

اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸

بايد می فهميد زودتر از اينها می فهميد؛
و با دلخوری راديو را بست .
بايد می فهميد زودتر از اينها؛
و با دلخوری تلويزيون را خاموش کرد
روزنامة عصر را کنار گذاشت .

 

« شايد کودکانت هم ، چيزها را از تو پنهان می کرده اند »
  اينبار    باترديد به انها نگاه كرد

«شايد همسرت هم ؟»
به او هم با ترديد نگاه کرد

در خيابان از كنار ما با عجله رد شد.

وما كه ميدانسيتيم  اگاهی شكل ديگری از زيستن است
صدايش زديم :
شورانگيزترين خبرها با او در ميان گذاشته شد تا درخودش نشكند
رنگين ترين تصويرها پيش چشما نش کشيده شد
 مژدگانی ناياب ترين گمشده ی اين سالها را به او گفتيم و

و او حالا با کلماتی که هيچ راديويی پخش نمی کند
که هيچ روزنامه ای   -

                    كه هيچ تلويزيونی –

چيزی نو ساخته است ؛  با دوام  - مقتدر

انقدر كه بتوان با اطمينان به آن پناه برد -
آنقدر كه بتوان با اطمينان بر سفره اش نشست –

 

« . . . . . . . . »

اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸

هم بشقاب ها
هم ليوان ها    قاشق ها    زير دستی ها

تمام اتاق     دوباره تميز شده باشد     تمام ظرفها شسته
ولي نه گفتگوي پر از هرج و مرج مهمانان –
نه پشت سر گويی ها –
و نه قاه قاه مهندس كه همسر آينده اش به زود ی
با او به خارج از كشور مهاجرت خواهد كرد

« جهان متنوع ترست از آنچه در اينجا ست »
او گفت
و تو گفتی « متنوّع !           درست مثل رنگين كمان »
« سلول ها هوای تازه نفس مي كشند – بدون غبار و سرب »
او گفت
و تو گفتی « هوای سربي تهران     از عمر آدمی ميكاهد »

« آنجا      قاليچه های تركمني هست
گليم های آذری هم            می توان به ديوار آويخت
با آن طرح ها و رنگ های خوش عطرش .
مامي توانيم    آنجاهم      گاهی به دورهم جمع بشويم
بگوييم
بخنديم
و سر نوشتمان را           خودمان بنويسيم »
و تو خنديدی .

من در ميان شما هستم
درست در وسط قاه و قاه و پچپچه ، در وسط رد و بدل كردن دلايل و برهان ها
كه زير نور موج دار چراغ
طرح های كاغذ ديواری
موج مي زنند  طرف من

و صندلی ام هر چند رو به ستاره های شب است
و صندلی ام هر چند پشت به همهمه ها ست
من اما
ميان شما نيستم      جا يی      ميان زيستن و تعليقم ،
چيزي درون من سرريز شده انگار
ديوان حافظ شيراز فال مي گيرم …….. :

« خرم آنروز كزين منزل ويران بروم– راحت جان طلبم وز پي جانان بروم »
« گرچه دانم كه به جايي نبردراه غريب– من ببوي سر آن زلف پريشان بروم »
« دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت– رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم»
« چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت– به هوا داري آن سرو خرامان بروم »
« در ره او چو عَلَم گر به سرم بايد رفت– با دل زخم كش و ديده گريان بروم »
« به هواداري او ذرّه صفت رقص كنان– تا لب چشمة خورشيد درخشان بروم »
« تا زيان را غم احوال گرفتاران نيست– پارسيان مددي تا خوش و آسان بروم »
« ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون– همره كوكبة آصف دوران بروم »

 

 

« دفتر ثبت نام هاي مشكوك »

اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸

مردان وُ زنانی
از روشنايی آمده باشند به تاريكی ها برگشته باشند …..
و در فاصله پلك گشودنی
                                به طول هزاران سا ل
به ياد آمده باشد هر چه خاك …… كه گندم شد
هر چه پنبه ……. كه پيرهن
هر چه كاغذ …… كه كتاب .
به ياد آمده باشد هر چه سنگ …… كه پلّه شد
و هر چه درخت …… كه پنجره .
اين آسمانخراش عظيم مال كيست ؟
اين كارخانه ، اين بانك مال كيست ؟
آن داروخانه آن بنگاه نشر كتاب
آن مصالح فروشی ی وُ آن انبار آهن آلات ؟ 

و چه كسانند آنان كه مي دوند ، خسته تر از هميشه در لحظه ای به طول امروز
يك هم امروز كه فرصت كوتاهی برای رفع خستگی حتّی نيست ؟
نفس ها پس می رود وُ        خراشي در سينه ها چنگ می اندازد
نفس ها پس می رود وُ        غدّه ای در درون بزرگ می شود
نفس ها پس مي رود وُ
من
نام هايی مشكوك بيادم مي آيد .

من اين نام ها را به شما خواهم گفت .
اينبار كه از روشنايي مي آييد تا ظلمات را با پنجه ها ی ستبر در هم بكوبيد
اين نامها را به شما خواهم گفت .

و نام ها ی مشكوك را در دفتری نوشته باشم وُ
نام ها ی مشكوك را نزد خدا به امانت سپرده باشم وُ
بگويم
« دوباره كسا نی از روشنا يی مي آيند . با پنجه ها ی ستبر . »

 

« يك گزارش روزمره »

اردیبهشت ۲م, ۱۳۷۸

جوي كوچكی بود .
از آن پريد
با ترديد .
در پياده رو به ويترين نگاه كرد
به مانكن ها
طرح لباس ها وُ – دگمه ی آستين ها .
و به قيمت ها .

« دروازه ی بسته چطور باز خواهد شد ؟ »

دروازه ای بسته بود - اين را مي دانست
كدام دروازه - شعر هم نمی داند

در خانه
شايد كسی در انتظارش بود – شايد نه
و او
رفت
و روُيای او به ويترين نزديكتر شد
با دقّت دوباره به قيمت ها .

 

رفيق شاعر/ رانندة من

اردیبهشت ۱م, ۱۳۷۸

روبروی شب مانده باشی وُ
 صبح را پشت سرت داشته باشی
 با رفت و آمدنت در خط مستقيم خيابان ها .         

 به سرعت فکر کنی
 و مدام قرمز بشوی (يا سبز)
 و زنی کنار تو بنشيند تصادفاً تنه به تنه
 و فکر می کنی : ……. کرايه نمی گيرم
 و وقت پياده شدن : ۲۰۰ اضافه گرفتم…. آفرين به خودم

 - « خسته نباشی »

 و خسته باشی وُ
 در پشت رل خيال نشسته باشد در رفت و آمد برخط مستقيم خيابان ها:
 روی نيمکت قهوه خانه ای
 چای بزني – جدول حل کنی وُ
 در تعريف « آنچه اين روزها نرخش گران » : اُميد
 در تعريف « جانشين پيامبر» بنويسی : شاعر

 و به ياد بياوری زودتر از شب قبل خسته ای و نمی دانستی

 و به ياد بياوری روبروی شبی
 و صبح پشت سر توست
 و بنويسی

 

مهرداد عارفانی

شهریور ۲م, ۱۳۷۷

دل تازه شود
چشمها برق بزند
در تابلو :
مهرداد عارفانی . مهندس سرد خانه با مدرک I .L .o

و رنگ زرد وُ سبز ويترين مغازه مغازة بيست قمری
بوی خوش رنگ تازه داشته باشد
هر وقت که پا گذاشته می شود به درون
کنار يخچال های تعميری ، دستگاه پمپ باد ، کولر اسقاط
رختشويی از کار افتادة مارک « فيلکو » و يا « کن وود »
بوی خوش رنگ تازه ….. پشت ميز کوچک وُ آن دو صندلی تاشو
( دور يا نزديک به علاءالدين ، باکتری وُ يک قوری هميشه آماده )

سال های پيش ولی بهتر بود در پشت دکه سيگار فروشی وُ
کنار سه۳ صبح
کنار شير خشک نستله وُ سيگارها وُ بيسکويت وُ ويفر
و کنار « تأويل متن - جلد اول و دوم »
و کنار شعر .
و نه کنار باد زمستانی . . . . . . درون باد زمستانی :
همراه با تلمبه زدن به چراغ زنبوری
همراه با اخم مأموران « دير وقت ست . ببند ! »
همانجا بود که نوشتی « …. مردمی که زاده نشدند/ می نگرند به اين گفتگو»
و همانجا بود که نوشتی «….. در سقوط لبخند زدم/و در کنار مرده ام پای کوبيدم»
پشت به بهار ۷۴ ، پشت همان دکّه نوشتی :
«وقتی تمام درختان به يک سرنوشت دچارند/هر کجای جهان که بياييم ، تبر را دشمنيم»
پشت به تابستان ۷۳، پشت همان دکّه نوشتی :
«پانزده سالگی خوشة آفتاب بود/ اکنون بر نام و مرمرها مبهوت مانده ام »
پشت به پاييز ۷۲، پشت همان دکّه نوشتی :
«تمام پنجره ها را باز می خواهم/چرا که هر آن امکان اتفّاقی هست ،
و پشت به زمستان ۷۱ …….. نه پشت به زمستان ، درون زمستان ۷۱ نوشتی :
« آنان نمی يابند هرگز هيچگاه آنچه حمل می شود در من با من»

يکبار از او پرسيدم از سروده های تازه ات چه خبر؟
بربرگ اول تقويم نوشته بود :
۱۸۰۰۰ کرايه مغازه
۲۵۰۰۰ کرايه خانه
۱۰۰۰۰ قسط بانک
۵۰۰۰۰ خرج خانه اين مغازه
۶۰۰۰ بدهکاری ام به بقال سر کوچه
و فرو رفته در ۰۰۰/۷۰۰ تومان وام بانک تجارت

غبار نشسته بر شيشه ها وُ تو بی حوصله ای مهرداد ! سخت بی حوصله ای !
بی حوصله دستگاه جوش دست به دست می کنی
لوله کمپر سور جوش می زنی دنبال مشکل موتوری!
بی حوصله شده ای
و آنچه اين روزها برای ما می خوانی
نه طعم شعری می دهد اينروزها وُ - نه طعم زندگی سالهای اخيرت را ؛
در کار بين ۹ صبح تا ۱۱ شب ( يا در گدا بهاريِ عجيب اِمسال )
دل تير می کشد امسال
چشمها گيج می رود امسال .

و شعر؟ . . . .

و من ننوشته باشم
از مهرداد عارفانی ننوشته باشم من
از کسی نوشته باشم که همين حالا
در طول مغازه اش مدام می رود وُ می آيد
و با نگرانی
به چک برگشتی هفتة بعد می انديشد

 

« اينروزها ستايش غير رسمی عدالت خطرناک است »
يکی از روی نامه ای آنرا خواند
و سر تکان داد

« اينروزها ستايش غير رسمي آزادي خطرناك است »
كناري راننده گفت
و بقيه ، سر تكان دادند .

شب وُ شاعر
در حاشيه روزنامه نوشتند :
« اينروزها ، ستايش غير رسمي نان خطرناك است »
فرشتگان وُ
خدا
سر تكان دادند .

در محلة ما سر تكان نمي دهد هيچكس ؛
آنان
جسورانه به نان مي انديشند
و در خوابشان
عدالت را
و در خوابشان
آزادي را
چون دعايي غير رسمي زمزمه مي كنند

 

:

بهمن ۱۹م, ۱۳۷۶

بر خاستن وُ حرکت
 اما به کجا وُ چرا؟
 «چقدر» مهم نيست ، که تو
 همانطور که نم نم باران بر شانه هات می نشيند به راه افتاده ای .
 می گويی : پياده - بدون چتر
 می نويسم : نشسته پشت فرمان . . . . . . . . . آرام ، آرام .  

 می روی( می رانی)
 در روبرو قطره های سوزنی باران بر آسفالت می شکند در هر گام
 در هر گام چيزی به همراه تو می آيد : يادمانی نزديک
 [ در روبرو قطره های نرم باران بر شيشه می لغزند
 تو می رانی در خيابان ها وُ کسی کنارت هست : يادمانی دور]
 خاموش از پياده روها می گذری همراه چيزی شبيه يک بوسه
 می نويسم [ صحبت کنان در خيابان های شهر می رانی .
 با يکی نشسته کنارت شبيه يک عشق ]
 پشت سر همهمه هايی هست : سقوط آسمان
 در خراش صدايی سرد و فلّزی .
 سر بر نمی گردانی .
 می نويسم [ پشت سر سکوتی هست
 آسمان ، نرم وُ درخشان از ميان تاريکی قد می کشد .
 در آينه پيداست .]

 شايد يکی در دوردست بداند اين نم نم باران بخاطر چيست
 اما تو می دانی عشق و شهوت به هم آميخته اند
 توقّف می کنی
 در چرخش سرگيجه آور ميان دور وُ نزديک -
 در سقوطی به درون –

 و در هر سكون
                 :

 

قطار قديمی

بهمن ۱۹م, ۱۳۷۶

۱
 از ابتدای زمستان : درخت !
 درختی در شکوفه های فراوان . 

 سراسر زمستان می نويسی
 می نويسی وُ
 در ابتدای لبخند وُ فروردين
 کار
 مثل خيابانهای بيدار شده در مِهْ - مبهم وُ محو -
 آماده فقط واژه ای کم است .
 ۲
 و غروب ها غروب های پر از پنجرة کبود
 خاطره تو وُ رؤيا به خانه بر می گرديد
 چیزی در انتظار شماست :
 شايد نسيان ( همان نسيم خنک ارديبهشت در پنجره ها)
 شاید کلمه
 و صفحه های سپيد کاغذ .
 ۳
 سيگار به لب - گره در ابرو
 زمان می گذرد از ز ير پنجره ات
 با قطار قديمی شهر
 و تو، با انگشتهای چابکت
 همچنان می نويسی وُ می نويسی .
 سر که بلند می کنی : جوانی توست در ايستگاه . گريان . به جستجوی قطارش .
 سر که بلند می کنی : کنار زمانی . سيگار به لب – گره در ابرو.
 ۴
 می نويسی وُ
 همراه با خاطره – همراه با رويا
 آنجا پياده می شوی که درختی محو
 ( با ميوه ای مبهم / همچون کلمة نايافتنی )
 در انتظار شماست

 

کلمه

بهمن ۱۶م, ۱۳۷۶

« کلمه را
 کسی
 چون تو در نظر نمی گيرد ….. »
 می نشينی بر نيمکت پارک .  

 می نشينی بر نيمکت پارک (نيمکتی که ديگر نيست)
 نفس می کشی رديف باغچه ها و درختان را (که اکنون ويرانند)
 نگاه می کنی به کودکان ، به بازی ها مدتهاست گم شده اند
 نگاه می کنی به ستاره ای فروزان فراز خيالت (ستاره ای اکنون تاريک)
 مصمّمی قدم زنان بروی
 از کنار زندگی می گذری ( اکنون ، متوقّفی ) :

 از خياباني می گذری پر از بوی تند سوختگی ها
 بر بساط روزنامه ها ، آمارها (ريز و درشت) فقط از آدم هاست
 « ….. سلاخ خانه نديده ام . سلاخی شده ها را می شناسم امّا .»
 کنار زندگی گوش می کنی وُ خاموشی .

 و زندگی
 نگاه می کند به جرقه های رو به خاموشی ستاره ای فراز خيالت -
 نمی تواند دقيق بياد آرد
 نمی تواند دقيق درخاموش- روشن جرقه ها صورت های جوان و آشنا رابه ياد آرد
 به دور دستهای نگاهش سربرمی گردانی
 به راه می افتی .

 جايی نمی روی !
 کنار کودکان خردسال پارکی که اکنون با لغند و رشيد ،
 در هيئت پيدای يک رزم – پنهان يک رزم .
 راه افتاده ای تا تمام جبهه ها تمام پشت جبهه ها
 ورسيده ای به همينجا که اکنونی :
 پارک و نيمکتی نيست (می نشينی بر نيمکتی به تماشای بازی ها)
 باغچه ها ويرانند وُ درختان سوخته اند وُ فواره ها خاموشند
 (عطر رديفی از باغچه ها و شمشاد را نفس می کشی)
 از دختران و پسران آشنای محل کسانی بازنگشته اند
 (باز آمدگان را انگار فقط تو بياد می آری)
 فراز خيالت ستاره ای روشن نيست
 (فراز خيالت
 جرقه های رو به خاموشی دوباره بهم می پيوندند،
 ستاره ای دارد شکل می گيرد)
 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 نوری
 روشن تر از نور روز
 همه چيز را در آستانه شب وضوح می بخشد ؛
 « ….. زندگی ست ! تماشايش کنم !»

 به رديف آپارتمانها رسيده ای
 به رديف ماشين های پارک شده در جلو هتل
 به ميدان تازه ساز شهر رسيده ای
 به ساعت شهر -
 به ايستگاه رسيده ای
 و به منزل -

 به منزل نرسيده ای !
 به ميز کوچکی رسيده ای با کاغذ يادداشت وُ قلمِ آماده .
 تمام باغچه های دنيا را خلاصه می کنی - در گلدان روی ميز می گذاری
 و بر صفحة سپيد کاغذ
 با قلمت
 می چکانی اش در
 « کلمه »

 

سه سقوط

دی ۲۹م, ۱۳۷۵

نه به تماشای برق شفقتی در چشمها ی يك زندگي –
خم شده ای تا رخساره ی خودت را
در ملايمت يك دريا ببينی .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تصوير تو ، موج مي خورد وُ در هم شكسته مي شود
تصوير تو ، موج مي خورد وُ از هم پراكنده مي شود
به درون مي نگري ؛
سه سقوط می بينی  

سقوط اول :
از پله ها به اعماق مي رفتی به يك جسد برخوردی.
فرشته ای فراز سرعت با ل می كشيد وُ سمت جلو می رفت
گاهی به عقب بر می گشت ببيند كه پشت سرش هستی ؟
آنوقت بر می گشت وُ باز سمت جلو می رفت .
غبارواره های جسد
همراه بوی ليمو - همراه سيزده سالگی ات
كنار تو می آمدند    آنقدر كه
روبرو
تاريك شد و تاريكتر .
جلوتر نمی شد رفت - برگشتی.

سقوط دوّم :
از پله ها به اعماق مي رفتی  : تا درون . تا خويشتن خويش .
در بيرون ، كتاب ها در شعله ها مي سوخت و
در درون ، طنين نام ها ی مباركی مي پيچيد.
با هر شليك ، تو بودی كه می مردی
با هر شليك ، خون بيست سالگی ی تو بود فواره ای كه
خاك را
خم مي شد وُ
مي رفت به جستجو برای پيغامی .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در روبرو
جز تيغ های تيز درخت ليمو
ميوه ای نبود : زخم ها بر سر انگشتهای تو افتاد .
جلو تر نمی شد رفت – برگشتي .

سقوط سوم :
از پله ها به اعماق می رفتی : تا پيری . تا كنار جانت .
كسی نيست ترا كفن بپوشاند
كسی نيست تا دفنت كند
فراز مرده ات
فرشتگان بی صدا چرخ مي زنند وُ
به زلال اشك غسلت مي دهند .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جلو تر نمي شود بروی – بر می گردی .

اكنون در ايستگاهی – اكنون منتظر .
اكنون تمام كودكان تو با بيست ساله های من
تمام بيست ساله های تو با سالخوردگان من
مي روند وُ مي آيند
و در رخسار هم چيزی آشنا مي جويند.
از آنان ، كسانی به احضار روح می روند .
از آنان ، كساني به سقوط مي انديشند .
از آنان ….. كسي قطره ای در كف اوست :
می ايستد
به سمت آسمان مي چرخد
و قطره ی كف دست – تمامت خود را –
جلو صورت خورشيد می گيرد

 

آمده بوديم آشتی كنيم
نام همه ی روياهای مقدس را مي دانستيم

آمده بوديم تا نخستين ترانه دنيا را باز بخوانيم :
سنگها را جابجا كنيم
مزارع را شخم بزنيم
به باغچه ها برسيم

آمده بوديم تا فلز و عاطفه را به هم گره بزنيم -
به چراغاني كوچه ها آمده بوديم –
به چراغاني منزل ها –

دوستان !
مي گويند « …. اشتباه كرده ايد . قرباني شده ايد . »
همسرم مي گويد :
«…….. ولي نه
قربانی كننده نيز
خود
قربانی ست »

 

جواب آسمان

دی ۲۹م, ۱۳۷۵

…………و واگن ها
پر شد از نامه های عادّی - نامه های مُهر و موم شده.
يادداشت های دست جمعی وُ
طومارهای بلند.

و بعضی ها
با گريه هاشان پيغام فرستادند .
و مادرانی
با دعاهاشان .

پس
به کشتی ها گفتيم تا بر تمام آبهای جهان جستجو کنند
گمشده ترين جزاير را بيابند
از پريان دريايی کمک بگيرند

و به بسياری
مأمور آن که تا اوج ، اوج کهکشان سری بزنند

باز آمده از خدا
پاسخ اين بود :
« زمين .
فقط خود زمين ….. »

 

با اين کتاب ها
با اين دو صندلی ی قديمی
با اين مهتابی ی رو به غروب
با اين گلدان کوچک روی ميز
که رؤيای غنچه هاش ، پريدنی ديوانه وار بجز درون دوزخ
نيست
با اين چشمهای خسته ی نيمه باز
رو به در وُ – نيمه با ز
رو به دروازه ای که گشوده نشد هيچگاه
( بر من وُ تو هيچگاه )
از دور
آنها             جوانی ما هستند که می آيند

هزار سال می شود که می گريند
می گويند وُ می آيند

 

چيزی پنهان در زندگی

دی ۲۹م, ۱۳۷۵

از نگاهم از زبانم از جانم
تا همة نگاه ها  زبان ها جان ها

از اين رود اين بيشه اين کوه
تا همة رودها بيشه ها کوه ها

از آن ابر آن آسمان آن فرشته
تا همة ابرها آسمان ها فرشته ها
چيزی پنهان ، جستجو می کنم

و در تاريکی
سيلی خورده
به غارم
بازمی گردم

 

 

کسی می شنود ؟

دی ۲۹م, ۱۳۷۵

در تاريکی
می لرزم
که تاريکی
          - رو در روی من -
می آيد
         رد می شود از تمامت من
و قاب هايی وسيعتر از مرا که پشت سرم هستند ، پُر می کند

در تاريکی
من
   از هم
         ريخته شده ام
فقط لبانی
( ميان ريزش من وُ – تويی که آنجايی ) می جُنبد :
« …. اينجا هستم . کسی می شنود ؟ »

آه می شنوی – گوش به اين سنگ بچسبانی

 

حضورش –

روشن تر از لبخند حرف می زند با تو ؛
انگار سپيده ی پس از شب يلدا –
انگار شعله ای در يک هوای سرد –
انگار حوصله کردن در ايستگاه قطاری
که منتظری …………… و او نرسيد –

پير تو از مرگ است : شبيه حافظه ی ما
جوانتر از رؤيا : شبيه صخره که در توفان

چون ذرّات بهم پيوسته ی برآمده از غبار ، شکل می گيرد
- گُنگ -

و چون واقعيت
با قامتی رسا بر صندلی ی روبروت ، نشسته .
يا با تو راه می رود در پياده رو و آفتاب
يا –

با تو به تماشای پوست لطيف زندگی می ايستد

و با تو حرف می زند از زمان
( زمان های نيامده – زمان های طی نشده )
انگار با تو از تو حرف زده باشد

با چيزهای دوروُبرت حرف می زند با تو :
با گلدان روی ميز ( هديه ِ جشن تولّد تو)
با دفتر تلفن ( لبريز نام رفيقان دور يا نزديک )
با باز و بسته شدن های پنجره ای با نسيم ، در جايی .

با صدای زنگ در –

و غيبتش ؟ :

دفترچه ی تلفن گمشده ی توست –
صدای سوت قطاری ست که هیچوقت نرسيد –

 

برکت

دی ۲۲م, ۱۳۷۵

در ابتدا برکت بود وُ برکت بود وُ برکت بود
 و من در دريا بودم من
 کنار پسرانی که مرا از آب می گرفتند

 در شاخه ها بودم من
 کنار دخترانی که مرا از درخت می چيدند

 و در کتابها بودم
 کنار عاشقان که مرا لابلای کلام می جستند

 برکت نبود وُ برکت نبود وُ برکت نبود
 در نگاه ساکت مادران
 در لرزش شانه پدران
 زير سنگ در گورستان
 مرا می شد از اشکهايشان شنيد

 و من که هيچگاه نگفتم که بود مرا کشت
 چون عشق از کنارم رد شد
 برخاستم
 ماهی شدم به آب برگشتم
 جوانه شدم به درخت
 معنا شدم کنار هر کلمه
 لبخندی شدم

 لبخندی کوچک و پنهان بر لبان بلند نفرين
 که می رفت تا تمام پنج شنبه غروب را
 در خود آرام بلرزد

 

غزل ۳

دی ۱۹م, ۱۳۷۵

مهتاب
 يکپارچه
 زيباست
 هر وقت به چشم خورد
 در خاطرم اناری بر سنگفرش حياط ، شکست . 

 زيباست
 مثل زنم که دستهاش دو انگشتند

 زيباست
 کبودی زير چشم زني ست که يکروز
 هزار بار از تيمارستان گريخت

 زيباست
 و من هرشب مهتابی
 عصا – نفس زنان
 از پله ها
 بالا می روم . . . . . .

 

همگانی

دی ۱۸م, ۱۳۷۵

کم کم
 ستاره ها وُ
 آنکه در خيابان فرياد زد
 از چشم ها پنهان می شوند 

 چرا نرفتم و نپرسيدم
 چه کسی چه چيزی را فرياد می زند ؟

 هيکل توهين شده را نمی شود از ياد برد
 و امواجی که به پنجره می زنند بي وقفه
 اشاره ای به منند ،
 ايستاده رو به پنجره هايی
 با ديگرانی بی خواب

 

غزل ۲

دی ۳م, ۱۳۷۵

از آن بام
 از آن بام
 از ان بام
 دهان توست منتشر در باد

 من باد را حس نمی کنم اما
 خنکايی
 مرا از پيش پای خودم بر می دارد ،
 می نشاندم آرام کنار تو

 از شاخه ای
 به سرزمينی

 

غزل ۱

دی ۳م, ۱۳۷۵

بر اين خاک
 بر اين خاک
 بر اين خاک
 راز ناشناختة نور
 بازوان توانای شعرست

 و من شنا می کنم
 در دريا شنا می کنم - بدون محابا
 تا دورها – بدون خسته شدن

 و ملاحان آسوده از کنارم می گذرند
 مرا که می بينند به بازی با گوش ماهی ها
 سر خوش وُ
 پر برکت -

 

«………»

دی ۳م, ۱۳۷۵

جانوری کوچک .
 خزيده کنج اتاقش .        

 اکنون کسی دارد در را باز می کند

 جانوری کوچک .
 خزيده کنج اتاقش .

 حالا در شب چراغان شهر
 از آستان اتاقش کسی نگاهش می کند

 جانوری کوچک .
 خزيده کنج اتاقش .

 حالا در انعکاس رنگين نورهای خيابان
 در موجی از شادَمانی دور وُ نَزديک
 بالای سرش
 کسی دارد خيره به چشمهاش نظر می اندازد

 يکبار
 مصمّم تر از هميشه در شبی چراغان به خيابان سر زده وُ
 حالا
 بالای سر جانوری کوچک
 دارد به چشمهای غمگينش نگاه می کند

 

سمتِ نو

تیر ۲۹م, ۱۳۷۴

به كنارت نگاه كنی مرگ را می بينی ، مرگ را :
پرنده ی مرده را ( كه جايی بايد دفن كرد ) –
شكسته های گلدان را ( كه جايی دور بايد ريخت ) –
عكس های رنگ پريده ی آلبوم –
آدرس ها و خيابان های از ياد رفته –
دختران و پسرانی كه با آنان
به سرانگشتهای يك باران
ديوان حافظ باز می كردی –
زنان و مرداني كه دوستشان داشتي –
( زيباترين بودند .
و در تمامي گورستانهاي جهان
بر آنان آموزش طلبيدی …… )

تكان مي خوری وُ به سمتی مي روی :
پر و بال هاي پرنده را بهم گرد می آوری وُ
دوباره
پرنده ای پشت پنجره توست .
شكسته هاي گلدان را بر میز مي نشانی وُ
دوباره
ياس از تو آب می طلبد .
عكس هاي تازه می گيری .
آدرس ها و خيابان های تازه می يابی .
و دوباره ……….. پسران و دخترانی .
و دوباره ……….. مردان و زنانی .

راست است :
فقط همپای مرگ می توان به سمتی رفت

 

زخم

تیر ۲۰م, ۱۳۷۴

با ساق های يک باران
 می آيد
 بر صندلی می نشيند ، کبريت می کشد  

 حلقه ، حلقه ، حلقه های دود
 می روند تا نيمه راه سقف
 از آنجا
 با اضطراب يک خبر
 می ريزند بر صفحة روزنامه
 می ريزند بر فنجان چای

 من آنجا نيستم
 امّا جرعه ، جرعه ، جرعه می توان فهميد :
 با قدم های همين باران
 که بُلند
 با قدم های همين باران
 که تُند
 او
 می رود تا کنار استخوانهای خودش

 آنجا ، در اعماق زخمهاش
 با سوزش نمک قراری دارد

 

آرزویی پلک فرو بست

آبان ۲۹م, ۱۳۷۳

همچنانکه ندانستی
هبچگاه
که شانه هام چرا خمیده وُ
استخوانهام چرا در فر يادند
نخواهی دانست کدام آرزو دفن است پای اين تپّه.
تپّه ها را سراسر برف پوشانده ست –
درختان را
گنجشکان را
شعله هذيانی غروب در پنجره ها را

خون ريخته در خاطرم را نمی تواند نه .

و پای تپّه ای که نخواهی دانست کجاست
- کنار آن تپه ها
و يا کنار اين کلمات –
آرزويی پلک فرو بست :

از گلوی بريده اش
ردّ خون
هنوز بر برف هاست

نام اين شعر را نمی دانم

آبان ۲۷م, ۱۳۷۳

۱

از تمامی دريا – امواج !
و از تمامی موج ها – فقط يک موج!

( نام اين موج را نمی دانم)
و از تو
که بر ساحل افتاده ای،
و از تمامی غرق شدگان
ارواح روشنی برمی خيزد :
. . . . . . . . . . . . . . . .
باران می شويد - تا دورترين صحراها
نان می شويد - تا گرسنه ترين چشم ها
ميوه می شويد - تا نيازمندترين دهان ها
کفش می شويد - تا برهنه ترين پاها
آجر - تا ويرانترين ديوارها
عشق - تا سردترين خانه ها

در دستهای خدا شمشير می شويد تا زيباترين قصاص

و آنگاه که در خود فرو می چکيد وُ نازک می شويد
تَرَکهای دويده بر پوسته ی جهان می شويد

۲

در خش خش ريزش پوسته ، انسان تابناکی می بينی
با درخشانترين نگاه به چشم تو می نگرد .
به پيش می دوی
و در آغوشش می گيری .

 

پُل

آبان ۲۷م, ۱۳۷۳

نه خشت ، نه سنگ ، نه شاخه ای فولاد در پلی – راه بودی
امتداد گرفته تا دو سمت گذرگاه
وقت عبور کردن در خود .

وقت عبور کردن از خود
در سمت ديگر پل به استقبال ايستادی وُ برگشتی
به نرمی بر پشتشان زدی
و با تمامی آنان ، چند بيشه - چند آبادی
چند ابد يّّت – چند مقصد بعدی
به گفتگو گذراندی .

ولی کسی نيامده است .
نه که انگار يک تهی در آغوشت ؛
به نرمی

بر پشت حس انسانی ی  خودت زده بودی
و گفته بودی
( با کلماتی بدون طنين – همو خبر آورد ) :
«منم آيا فقط منم آيا
ايستاده در خود وُ
گسترده در درون خويش ؟ »

کسی نيامده است
و تو چنان پلی ويران
در خودت فرو می ريزی .
با اينهمه چيزی از تو باقی ست :
خط نازک راهی
امتداد گرفته
فراز گذرگاهی

 

تجريد ‹‹ ۳ ››

آبان ۲۶م, ۱۳۷۳

هيأتی مبهم :
با روشنانِ تاريكش

هيأتی مبهم
پراكنده
و چنان سرد
كه اخطاری

و چنان سرد
كه صدای تكّه تكّه شدن های روح می آيد

صدا ی تكّه تكّه شدن ها ی روح می شنوم
تويی؟

 

از فراز تپّه ی  « قلعه گردن » - تنكابن !
فرود آمده تا كناره ی  ساحل !

تنكابن ، با مردمان روشن آن :
مردمان دامنه و جلگه هاي كار
مردمان باغ چای وُ      مزرعه های برنج
مردمان حاشيه ی جاده
خيابان
ميدان
دهانه ی « چشمه كيله » وُ تور

مردمان سرفرازی ، لبخند ، عبور .

تنكابن ، با مردمان تاريكش :
مردمان راز و نيازهای شبانه
مردمان دعا وُ           برف
چا ی  وُ                كارخانه ی چا ی
برنج وُ                  نرخ .
مردمان ماهی  وُ      شيلات
بازار وُ                 پول
برگ معافی وُ          كار .

مردمان سرنهاده به بالين ، شكسته غرور
    + + +.
تنكابن ، طنين دو گانه ی  آفتاب :
گسترده در ميان « سيالان » وُ    آبها ی خزر

 

بهار زايی ايّام

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

……. و اين نسيم که می گذرد در شهر
غبار ترا و مرا می بَرد بدون وقفه – بدون درنگ .
غبار آنانی كه می خواستند پنجره باشند
بام ، سقف –يا ايوان
کتاب ، يا لبخند ، و يا ترانه ی عشق .

مرا و ترا می بَرد ، بدون وقفه – بدون درنگ .
همه ی بامهای شکسته ، سقف های سوخته ، باغچه ی ويران
پلّه ها ی بهم ريخته ……..
خواهران سياهپوش مرا می بَرد –
برادران گمشده ام را –
و مادرانی را که شيون به شيون ، نفرين به نفرين ، شبيه همند .

مويه ها گاه
مثل شکوفه های همين درخت که بناگاه
چهار چوب پنجره را لبريز کرده كه بگويد « بهار»
خانه به خانه
پنجره ها را باز می کند که بپرسد « کجاست »

و اين نسيم که می گذرد
هر لحظه ای که توقّف کند ، ما (من و تو):
آن کودکيم - بر پلّه ها
آن خواهريم - بر ايوان
آن مادريم - در دُعا
برادری خم شده بر کتاب ها
پدری در آبياری ی گلدان ها
( گلوی گرم کبوتريم بر بام ها)

اگر اين غبار ، جايی فرو بنشيند – اگر بنشيند –
پس
بر می خيزيم گل سرخ وار
باز می آييم گل سرخ وار
و صدا می زنيم گل سرخ وار، پنجره به پنجره تمام جهان را
و می گوييم :
« چيزی در اين ميانه اگر گُم بود
اينک ! »

 

ايستگاه آخرين

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »

در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
    اما         دوباره      قطاری
از دور     می آيد    

ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :
……………………………………………………….
………………………………………………………
برای‌ما دست تكا ن ميدهند
در مار پيچ كوه ها ی مه آلود -  مادران گندمزار
در نور آفتاب   -  دختران پسته و چای
در همهمه ی پنبه زارها  -  پسران بلوغ

ما پياده شديم
اين قطار اما
             همچنان
ميبرد ما را باخود.

 

ترانه های سر سبز

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

پرندگان که می خوانند مادران می گويند :
« پاره تن ما بودند .
سرسبزی ی کشتزار وُ جنگل ما .
تبرهاشان ديگر زمستان را نمی شکند
که اکنون
دورند
و اجاق ها ، خاموش……………. »

دختران می گويند :
« برادران ما بودند – آفتاب وُ عشق –
با حنجره های آنان شکوفه ها را می خوانديم
و با چشمان آنان به رؤياها می نگريستيم.
اکنون دورند . »

و پدران                در می گشايند در هر نماز بر آنان
و از روزگار می گويند با آنان
به هق هق خاموش .

بر شاخساران ميهن من
پرندگانی می خوانند
که هيچ به ديده نمی آيند

 

شما

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

كنار باران هايم شما را يافتم .
می آمديد ، از افقی شعله ورترين.
از همهمه ی جمجمه ها وُ استخوان ها می آمديد .
خاکسترتان ،
بر کوهستان های ميهنم نشست

و از کوهستان ها
- می گويند –
بوی شماست با برفاب ها فرود می آيد
( باری ،
با رود –
با گامهای کوچک رود - )
که من
سرم فشرده ميان دست هام
به دريای روبه رو خيره ام .

 

چشم انتظاری

آذر ۲۷م, ۱۳۷۱

شبی – ساکت تر از خيابان ها
آسمانی – ساکت تر از ميدان

و انتظار
آوازه خوان ولگردی .

شبی ساکت ترين : شبيه دل من
که دل نيست ، منم
با ابرها که جمع آمده در من .

آسمانی ، ساکت ترين : شبيه خود من
که خيره ام از پنجره به پنجره های شهر

خيره ايم از پنجره ، به پنجره های شهر :
اگر چه هزار قناری در گلوی هر يکمان جاری
ما ساکتيم – خيابان را نفس می کشيم .
يکديگر را نفس می کشيم که لباس نويی به تن داريم .
پايان ولگرد را نفس می کشيم .
کسی را نفس می کشيم .

کسی که اگر نيايد چنان خواهم گريست که بگويند
- بعد ها بگويند - :
« اين
باران نيست که می بارد
صدای ريزش مردی ست
روی بام شهر.
همه ی ما را می گريد ! »

 

درخت

آذر ۲۶م, ۱۳۷۱

باستانی ی باستانی       مثل نگاه كردن
كه ناگهان :     رگبا ر !
كه ناگهان : باد ….. تند باد !. هميشه ی تند باد خيز گرفته ی عصر !.
ناگهان : ريشه ….. هميشه ی  ريشه . با صدايی از دريده شدن خاك !.كه
كه ناگهان : صدا ی كشيدن تيغ …هميشه ی تيغ ……بر عصب

                                                         صيحه ی مو بر پوست
                                                                  دويدن هول در رگها     !

باستانی

! كه ناگهان : هول
( هميشه ی  هول وُ       هميشه ی زمان )
زمان : پياده رو تهران
در خيابانی كه من ، خيس رگبار ، می نگرم
درخت
به سرنوشت تو فكر مي كنم
از خودت دفاع كن

 

اسب

آذر ۲۶م, ۱۳۷۱

درين مِه گسترده در برابر من
نيست
هيچ
بجز طنين شكسته خسته ی گامهاش         درين مِه گسترده در برابر من.

كتاب تاريخ را كه مي بندم
اورا
يال ها و بنا گوش ها ش را
در آغوش مي گيرم .
در آغوش مي گيرم وُ
مي بوسمش .

و او
صدای سرد سُمش ( خسته و شرمسار ) كه خاموش می شود
من
مي گيرم وُ
باز ، می بوسم :
« اسب
مرا ببخش !
به بي گناهی ی تو                   دير پی بردم »

 

هر بار

آذر ۱۹م, ۱۳۷۱

سر انگشتها ی مرا
به آتش سخت
چيده اند
امّا دوباره آن گل زنده كه عطر شما پيرهنش بود
چيزي به قلب من آموخت
كه من
قد كشيده ام

هر با ر
شعری    برای اينهمه كه شماييد     می گويم
خاكستری كه درقلمم لانه كرده
                               بال زنان
به كرانه های دور می كوچد

 

دختران وپسران شعر

اسفند ۲۶م, ۱۳۷۰

رفته به باد عشق ؛
کبوتری که حيات را
با آن گلوی گرم
نقره می پاشيد

رفته به باد :
دخترانم
شوق تماشا را
                 پنجره
                      بسته اند
 و پسرانم
شرم دستهای تهی را
                      شب
سر به با لينند .

رفته به باد عشق وُ
جهان             چيزی گم کرده است
حيا ت           تاريک ماند
آسمان ساکت است
تنها ، شاعران
به جستجوی رد پای باد
درراهند